♥ داستان های آموزنده ♥
♥ باشگاه علمی تخصصی یوگا پرنده آزاد ♥

♥ پرنده پیام بود ♥
پسرک بی آن که بداند چرا ، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی آن که بداند چرا ، گنجشک کوچکی را نشانه رفت . پرنده افتاد ، بال هایش شکست و تنش خونی شد . پرنده می دانست که خواهد مرد اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد . پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند ، اما پرنده شکار نبود . پرنده پیام بود . پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت : کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده ، یک حلقه اش انسان و یک حلقه سنگ ریزه ، حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است و هر حلقه پاره ای از زنجیر و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد ؟ و وای اگر شاخه ای را بشکنی ، خورشید هم خواهد گریست . وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ، ماه تب خواهد کرد . وای اگر پرنده ای را بیازاری ، انسانی خواهد مرد زیرا هر حلقه را که بشکنی ، زنجیر را گسسته ای و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی . پرنده این را گفت و جان داد .
و پسرک آن قدر گریست تا عارف شد . . .
♥ عرفان نظرآهاری ♥

♥ باشگاه یوگا پرنده آزاد ♥

آهیمسا

: 32559337 026
: 3637157 0912
:
:
:
: