♥ داستان های آموزنده ♥
♥ باشگاه علمی تخصصی یوگا پرنده آزاد ♥
شب سردی بود ….
پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …
شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …
رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده
داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …
میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …هم اسراف نمیشد هم …بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید...
دیگه سردش نبود! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …
تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت :
دست نزن نِنه! وَخه برو دُنبال کارت! پیرزن زود بلند شد …
خجالت کشید ! چند تا از مشتری ها نگاهش کردند! صورتش رو قرص گرفت …
دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد! زنی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم . سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم!
زن گفت : اما من مستحقم مادر من …
مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی! جون بچه هات بگیر!
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …
قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش …
دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
پیر شی ننه …. پیر شی! خیر بیبینی مادر!
چه کسی می گوید جاذبه رو به زمین است؟؟؟
من کسانی را دیده ام که
فارغ از هر کششی ، خیلی راحت ، رفته اند تا تا اوج ... آری ؛ جاذبه رو به خداست...
♥ باشگاه یوگا پرنده آزاد ♥



: 32559337 026
: 3637157 0912
:
:
:
: